حمد الله مستوفى قزوينى

مقدمهء مصحح 26

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

بسى دفتر شاهنامه به كف * گرفتم ز دانش چو دُرّ از صدف برون آوريدم يكى زآن ميان * در او شد سخنها لطيف و عيان در اين كار شش سال گشت اسپرى * كه دُرّى شد آن پاكْ دُرّ درى . . . كشيديم در سلك كِتْبَت ورا * در آن تازه شد بارِ رتبت ورا بيفزود آن نامه را رنگ و بوى * به نقلش مهان را فزود آرزوى بديدند يكبارگى دوستان * كه از من برافروخت آن بوستان . . . مرا هريكى گفت : « چون كردگار * ترا داد همّت چنين كامكار دَرِ علم تاريخ از اين خوش‌سخن * سزد گر كنى تازه كار كهن به نظم آورى نامه‌اى نامدار * بمانى به گيتى يكى يادگار به مُلكِ سخن بهرِ اين دوستان * بسازى ز دانش يكى بوستان كه در وى گُل و ميوهء بىشمار * بود سربه‌سر نازك و آبدار كه گرديم از آن بوستان مستفيد * ترا نامِ باقى شود ز آن پديد » چنين گفتم : « اى دوستان اين سَخُن * نزيبد فگندن در اين كاربُن كه طبعِ مرا زين هنر بهره نيست * از اين در سخن گفتنم زهره نيست بَرِ شعرِ فردوسىِ نغزگوى * سزد گر نريزد كسى آبِ روى كه گوهر همه‌كس ندانند سُفت * سخن گرچه نيكو توانند گفت » نپذرفت از من كس اين گفت‌وگو * به الحاح كردند اين جست‌وجو و چون در برابر الحاح دوستان درمىماند ، با « التجا و استمداد از روح فردوسى » و « مدد خواهى از عالم راستان » و « طىّ طريق عرفان و تحقيق » و « به باغبانى و رهبرى خرد » ، با اميد به « بخشايش كردگار » و « يارى خواستن از خداوند » ، « ابتداى به دوران حضرت محمّد ( ص ) و تاريخ اسلام » كرده ، با « اخلاص جان » و « صدق روان » به جهت « ماندگارى نام » و كسب « شادكامى در دو جهان » سرودن « ظفرنامه » را مىپذيرد : چو ز ايشان به صحبت گزيرم نبود * پذيرفت و پاسخ از اين در سرود : « كنون چون شما را چنين است كام * نهادم در اين كارِ فرخنده گام كه از گفتهء آن كه از وى گذر * نباشد ، نشايد برون برد سر